بغض
-
تاریخ: 1398/3/6 ساعت: 10:44
امروز رفتم فرزندو دیدم. بعد از نمیدونم چند روز. دو هفته؟اول که قایم شده بود و اصلاً نمیومد بیرون. حتی به مالت واکنشی نداد. قبل از اینکه برم ببینمش فکر میکردم که خب حالا دیگه قرار نیس خیلی رمنس احساسی
نقطه نظرات امروز
-
تاریخ: 1398/1/7 ساعت: 12:20
یکشنبه 4 فروردین 1398 ساعت 19:07
today's diary
-
تاریخ: 1398/1/7 ساعت: 12:20
چهارشنبه 7 فروردین 1398 ساعت
صاحب عزا شدن
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 7:45
دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت 02:43
آن دوشنبه
-
تاریخ: 1397/12/16 ساعت: 7:45
سهشنبه 14 اسفند 1397 ساعت 22:15
دخترم گم شد
-
تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 12:09
سهشنبه 20 آذر 1397 ساعت 09:54 اون ک
نوترون و فرزند
-
تاریخ: 1397/9/22 ساعت: 12:09
نوترون, خیلی غمگینه. شاید خیلی بیشتر از من. فقط گریه نمیکنه. من غمگینم و من گریه میکنم و من حرف نمیزنم چون دیگه فرزند,و نمیبینم.نوترون غمگینه چون من غمگینم و من گریه میکنم و من حرف نمیزنم و برنامههای تولدم اینجوری خراب شد و چون دیگه فرزندو نمیبینه.
There is still hope
-
تاریخ: 1397/9/20 ساعت: 9:41
بعد از ورود به کلینیک و مواجه شدن با حقیقت، حالم از اینکه در آینده قراره تمام زندگیم معطوف به این چیزا باشه بهم خورد. حتی از توی جمع افرادی مثه اساتیدمون بودن. از وارد این جامعهی کـ.سخل شدن. هنوز راهی هست برای بیرون کشیدن خودم از این ورطه. نمیتونم اینجا بمونم. نمیتونم این فضای خاله بازی رو تحمل کنم....
ای کاش که ول نکن ترین باشم
-
تاریخ: 1397/9/17 ساعت: 23:37
دو جلسهس رفتم کلاس پیانو؛ نگرانم دستام خراب نشه. خدایا عظمتتو شکر. + این مدت چار پنج تا امتحان میانترم دادم که یکی از یکی بدتر شدن. خیلی افسرده بودم و این داستانا. دارم برای اولین بار تو عمرم، سه روز قبل از امتحان بعدی، مبحثو تموم میکنم از ترس:)))))))) جایزهی شاگرد اولی دارن بهم میدن انگار واسه روز ...
اولین رخت خواب!
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 1:21
دیروز رفتیم تشک بخریم واسه خودمونکه بذاریم تو اتاق نوترون، بعد فروشندهه فک میکرد ما زن و شوهریم:)))) پرسید واسه خودتون میخواین؟ گفتیم آره، بعد مثلا میگف اگه فلانقدری بخواین یکم کوچیکه دیگه باید خیلی مهربانانه خواب,ید:))) بعدم پرسید تخت نمیخواین؟ نوترونم در ثانیه جواب داد نه تختو دادیم یکی از آشناها ...
روز بدی که امروز بود
-
تاریخ: 1397/9/12 ساعت: 1:21
امروز,و با تمرین بدمینتون نرفتن شروع کردم اما در کل حال خوبی داشتم. عصرش کلاس پیانو داشتیم و اشتیاق شروعشو داشتم. بعد از ظهر یه جلسه رفتیم مراد واسه جلسه دی.تی.آی که منم خیلی چیز کمی متوجه میشدم. برگشت
تا به حال از شدت خجالت گریه کردین؟ اون خجالت شرمساری نه، اون خجالتی که لپات قرمز میشه و جلوی چشماتو میگیری
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 22:19
این چند روز از نقاط عطف زندگی من بود شاید. زیر بارش برف راه رفتن، یافتن یه راه معقول واسه پیچوندن خوابگاه، رقص و مستی!، حرفایی که فکر نمیکردم یه روزی بتونیم بگیم؛ حین سکـ.س، بغض و گریه های بیخودی، د شاینینگ دیدن با هم و تا حد مرگ ترسیدن من، مطلقاً درس نخوندن واسه سختترین امتحان و متد دانشجویی پیشه ک...
در عدم لانگ دیستنسِ مطلق^.^
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 22:19
این دفعه که برم خونه بهترین خونه رفتنِ این چند ماه محسوب میشه، چون اونم میاد و هم اون هست هم خونواده^_^ و بعدشم با هم برمیگردیم تهران. نمیدونم هیچوقت فکر میکردم انقد اوکی شه شرایط و همهچی یا نهحالا فردا امتحان دارم و ساعت دوی شبه و بهتره تا پاره نشدم برم:)))بعدا میام براتون قصه میگم^_^
دربارهی دهم بهمن ماهِ نود و شش
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 22:19
دیروز یه نقطهی عطفی بود تو زندگی من. توی رابطهی عاشقانهم. برای رسیدن دوباره به اوجش به همون جور عاشقانهای که از ابتدای امر بود.دفعهی قبل که هر دومون خونه بودیم و همدیگه رو دیدیم ( Hometown Date )، از هیچی مطمئن نبودیم. اینکه دفعهی بعدی کجا همدیگه رو میبینیم، اینکه مکالمات بعدمون خوشحالکنندهست یا نه،...
تاینی موویز ...
-
تاریخ: 1396/11/18 ساعت: 22:19
دلم میخواد بشینم از دردِ بلایی که سر تاینی موویز اومد و کاری که این بیشرفای بی همهچیز با ادمیناش کردن؛ زار زار گریه کنم فقط.هربار که گذرت میخوره و هربار که میخوای یه چیزی دانلود کنی ببینی، یادت میاد گزینهی اول یه زمان نه چندان دوری تاینی موویز بود. جایی که میارزید واقعا پول خرجش کنی. مرتب اکانت میخر...
رو اعصاب
-
تاریخ: 1396/6/28 ساعت: 23:16
امروز یه اتفاق اعصاب خورد کن افتاد. یکی از دوستام که خیلی رو من همیشه حساب میکرده و مسئله شخصیشو به من گفته و همیشه پایه بوده واسم مثلا اومد امروز باهام خرید وقتی هیچکی نبود، یا فردا با اینکه ممکن بود مامانش اینا غر بزنن گف میتونم برم پیشش بعد برم پیش نوترون، یا حتی یه تابلو ازم خرید و اینا ، خلاصه ...
فردا هم یه امتحان رانندگی شهری الکی دارم راستی واسه اولین بار
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 12:52
شروع کرده بودم به توی دفترم نوشتنهای بولت ژورنال طوری، میخواستم خاطرات این دو سه روز اخیرو رو هم بنویسم که دیروز حالم گرفته شد دیگه کنسل شد. اول شهریور رفتیم بیرون که خییییلی خوش گذشت. همهچی خوب، اون جذاب و دوستداشتنی:ss اتفاقات هیجان انگیز:))) #ماهمسناینبچهبودیممیدونستیم :))))) بعدشم رفتیم پیتزا زد...
نقطه
-
تاریخ: 1396/6/9 ساعت: 12:52
امروز یه اتفاق بد افتاد. دربارهی نوترون یه استوری گذاشته بودم، یه دختره ریپلای زد و یچیزایی گفت که نباید میگفت. فهمیدم که این دختره قبلا دوسدختر نوترون بوده. نمیدونم چی شده که کات کردن و اینا، اما خب بوده. و این موضوع باعث شده ک خیلی حالم گرفته باشه الان. من و نوترون هرگز دربارهی این قضیه حرف نزدیم....
اه باز دستام خشک شده
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:59
لپتاپ میخواممممم :(((((((( دیگه واقعا نمیتونم با تبلت تایپ کنم به ویژه واسه پست وبلاگ نوشتن.به شدت تحلیل میبره روانمو! خیلی چیزا میخوام خیلی چیزا ... پول هم نیست :((( دلمم نمیاد اون شیشصدتومن توی حسابمو که مامانم پنجاه تومن پنجاه تومن واسم جمع کرده خرج کنم، اصلا دس بزنم بهش. کاش یه پول قلمبهای میومد...
دان ویت انتخاب رشته
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 12:59
امروز که تو کافه نشسته بودیم انتخابرشته میکردیم، نوترون یکم با موهای من بازی کرد از پشت شالم، بعد دوتا تار مو ریخت تو دستش. یکم موئه رو باز کرد نگا کرد جلو نور لپتاپ، بعد جمعش کرد گذاشت تو جیب پیرهنش روی سینهش:sss ینی انقد این حرکت عاشقانه بود من همونجا پنجتا از جونام رفت:sss • خدایا تو رو خدا دولتی...