خرید بک لینک
امروز رفتم فرزندو دیدم. بعد از نمیدونم چند روز. دو هفته؟اول که قایم شده بود و اصلاً نمیومد بیرون. حتی به مالت واکنشی نداد. قبل از اینکه برم ببینمش فکر میکردم که خب حالا دیگه قرار نیس خیلی رمنس احساسی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1398 ساعت: 10:44

یکشنبه 4 فروردین 1398 ساعت 19:07 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 7 فروردين 1398 ساعت: 12:20

چهارشنبه 7 فروردین 1398 ساعتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 7 فروردين 1398 ساعت: 12:20

دوشنبه 13 اسفند 1397 ساعت 02:43 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 7:45

سه شنبه 14 اسفند 1397 ساعت 22:15 ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 16 اسفند 1397 ساعت: 7:45

سهشنبه 20 آذر 1397 ساعت 09:54 اون کادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:09

نوترون, خیلی غمگینه. شاید خیلی بیشتر از من. فقط گریه نمیکنه. من غمگینم و من گریه میکنم و من حرف نمیزنم چون دیگه فرزند,و نمیبینم.

نوترون غمگینه چون من غمگینم و من گریه میکنم و من حرف نمیزنم و برنامههای تولدم اینجوری خراب شد و چون دیگه فرزندو نمیبینه.

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: پنجشنبه 22 آذر 1397 ساعت: 12:09

بعد از ورود به کلینیک و مواجه شدن با حقیقت، حالم از اینکه در آینده قراره تمام زندگیم معطوف به این چیزا باشه بهم خورد.

حتی از توی جمع افرادی مثه اساتیدمون بودن. از وارد این جامعهی کـ.سخل شدن. هنوز راهی هست برای بیرون کشیدن خودم از این ورطه. نمیتونم اینجا بمونم. نمیتونم این فضای خاله بازی رو تحمل کنم.

نوشتم که یادم باشه. به تاریخ پاییز 97، من یه بار دیگه امیدوار شدم که حقیقتِ جملهای که اول اون دفترچه سیاهم نوشتم، عملی شه. امیدوار.

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: سه شنبه 20 آذر 1397 ساعت: 9:41

دو جلسهس رفتم کلاس پیانو؛ نگرانم دستام خراب نشه. خدایا عظمتتو شکر.

+ این مدت چار پنج تا امتحان میانترم دادم که یکی از یکی بدتر شدن. خیلی افسرده بودم و این داستانا. دارم برای اولین بار تو عمرم، سه روز قبل از امتحان بعدی، مبحثو تموم میکنم از ترس:))))))))

جایزهی شاگرد اولی دارن بهم میدن انگار واسه روز دانشجو، (یسسسس)، 200تومن ایناس! واقعا خرج زندگیم ببینین چجوری داره درمیاد:))) بازم ابعادتو شکر خدا:)))

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: شنبه 17 آذر 1397 ساعت: 23:37

دیروز رفتیم تشک بخریم واسه خودمونکه بذاریم تو اتاق نوترون، بعد فروشندهه فک میکرد ما زن و شوهریم:)))) پرسید واسه خودتون میخواین؟ گفتیم آره، بعد مثلا میگف اگه فلانقدری بخواین یکم کوچیکه دیگه باید خیلی مهربانانه خواب,ید:))) بعدم پرسید تخت نمیخواین؟ نوترونم در ثانیه جواب داد نه تختو دادیم یکی از آشناها واسمون بسازه:)))))

تهشم من دیگه خیییلی خندم گرفته بود, داشتیم میومدیم پایین از پلههای مغازه، به زور جلوی خودمو گرفته بودم، اون جلو راه میرفت، پایین پلهها برگشت گفت چطوری عیال؟:)))))

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 1:21

امروز,و با تمرین بدمینتون نرفتن شروع کردم اما در کل حال خوبی داشتم. عصرش کلاس پیانو داشتیم و اشتیاق شروعشو داشتم. بعد از ظهر یه جلسه رفتیم مراد واسه جلسه دی.تی.آی که منم خیلی چیز کمی متوجه میشدم. برگشتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: دوشنبه 12 آذر 1397 ساعت: 1:21

این چند روز از نقاط عطف زندگی من بود شاید. زیر بارش برف راه رفتن، یافتن یه راه معقول واسه پیچوندن خوابگاه، رقص و مستی!، حرفایی که فکر نمیکردم یه روزی بتونیم بگیم؛ حین سکـ.س، بغض و گریه های بیخودی، د شاینینگ دیدن با هم و تا حد مرگ ترسیدن من، مطلقاً درس نخوندن واسه سختترین امتحان و متد دانشجویی پیشه کردن و امتحانو خوب دادن!تازه این واسه این آخر هفتهس فقط:)))تکتکشون باید با جزئیات ثبت شن، تک تکشون! خدایا کاش لپ تاپ داشتم>oادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 22:19

این دفعه که برم خونه بهترین خونه رفتنِ این چند ماه محسوب میشه، چون اونم میاد و هم اون هست هم خونواده^_^ و بعدشم با هم برمیگردیم تهران. نمیدونم هیچوقت فکر میکردم انقد اوکی شه شرایط و همهچی یا نه

حالا فردا امتحان دارم و ساعت دوی شبه و بهتره تا پاره نشدم برم:)))

بعدا میام براتون قصه میگم^_^

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 22:19

دیروز یه نقطهی عطفی بود تو زندگی من. توی رابطهی عاشقانهم. برای رسیدن دوباره به اوجش به همون جور عاشقانهای که از ابتدای امر بود.دفعهی قبل که هر دومون خونه بودیم و همدیگه رو دیدیم ( Hometown Date )، از هیچی مطمئن نبودیم. اینکه دفعهی بعدی کجا همدیگه رو میبینیم، اینکه مکالمات بعدمون خوشحالکنندهست یا نه، اینکه بار بعدی که توی این شهر همدیگه رو ببینیم، از جمله دفعات دیدارهای اندکمون و با اشک و آه و کوهی از دلتنگیه یا نه، اینکه تهش چی میشه و هزارتا از این اما و اگرها. قبل از اعلام نتایج نهایی کنکور بود که با همدیگه رفتیم بیرون. توی اون کوچهی طولانیِ شهرک صنعتی، قبل از درِ اون خونهه، در حالیکه که خیلی ته دلم بغضآلود بود و میدونستم آم گانا میس هیم. هیچ ایدهای نداشتیم دربارهی نتیجهی انتخاب رشته. میتونست خیلی فجیع باشه. میتونستم برم زاهدان! تقریباً به این احتمال که ممکنه برم پیش اون اصلاً فکر نمیکردم. ترسیدهتر از اونی بودم که به این فکر کنم، مدام احتمالهای منفی، مدام احتمالهای ترسناک. ولی بعد؛ در اعجاب انگیزترین حالت ممکن، من -شانس آخر قبولی اون رشته و اون دانشگاه- تونستم به چیزی برسم که اغلب اسمشو میذارن موفقیت.الان که توی این برههی سرخوش و شاداب از زندگیم هستم، خودمم اسمشو میذارم موفقیت. الان (از وقتی برگشتم خونه) یجور شروع دورهای ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 22:19

دلم میخواد بشینم از دردِ بلایی که سر تاینی موویز اومد و کاری که این بیشرفای بی همهچیز با ادمیناش کردن؛ زار زار گریه کنم فقط.

هربار که گذرت میخوره و هربار که میخوای یه چیزی دانلود کنی ببینی، یادت میاد گزینهی اول یه زمان نه چندان دوری تاینی موویز بود. جایی که میارزید واقعا پول خرجش کنی. مرتب اکانت میخریدی، تحلیل میخوندی، حتی آپشن داشتی که دوبله ببینی یا نه. تف به شرف سر دم دارانِ این مرز و بوم.

برچسب: نویسنده: نیکا احمدپور تاريخ: چهارشنبه 18 بهمن 1396 ساعت: 22:19

صفحه بندی