مشغولیاتِ ذهنیِ بیست و سومِ تیرماهِ نود و شش
-
تاریخ: 1396/4/24 ساعت: 23:35
ینی میتونم بگم مغزم پوکیده از بعد از ظهر تا حالا. کل تایمو داشتم گوشیای مختلف آیفون و گلکسی اس 8 سامسونگو با هم مقایسه میکردم که ببینم کدوم بهتره و میصرفه که بخرم (هنوز به بابا نگفته :/ ) و الان بعد از ساعتها صرفِ زمان، میشه گفت به هیییچ نتیجهای نرسیدم :/کل
به بدترین فحش دنیا نیازمندیم
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:33
وبلاگ یه خانمه رو دیدم که با مسالمت با زن دوم شوهر گاوش کنار اومده انگار. البته نخوندم کامل قضیهش رو، ولی هیچ شکی در گاو بودن اون مرد، در هیچ صورتی نیست. باز گاو یه فایدهای داره، ولی اون کثافت آشغال بیشرف .. واقعا البته مقصر اصلی این حشـ.ـریای کـ.ـون دریده نی
اگه سیگار بود، میکشیدم
-
تاریخ: 1396/4/14 ساعت: 3:33
شاید عجیب باشه که آدم دلش بخواد اشک کسی که دوسش داره رو دربیاره. ولی من الان دقیقا توی اون موقعیتم که میخوام. یبار بهم گفت نمیخوام این دلخوریات رو هم جمع بشن و بهم نگی و منم ندونم و بعد تو هی به خودت بگی فایده نداره این همینجوریه و اینا الان کاملاا به خودم مبگم این همینجوربه و اینا • یه خط مطخونم، ط...
برنامهی راهبردیِ چهار روزِ مانده به زندگی جدید
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 20:04
این مطلب توسط نویسنده آن رمزگذاری شده و از طریق فید قابل مشاهد نمیباشد. شما با مراجعه به وبلاگ نویسنده و وارد کردن رمز عبور میتوانید مطلب مورد نظر را مشاهده نمایید.[برای مشاهده این مطلب در وبلاگ اینجا را کلیک کنید]
ای درد توام درمان، در بستر ناکامی / وی یاد توام مونس، در گوشهی تنهایی
-
تاریخ: 1396/4/12 ساعت: 20:04
یادمه اون زمان که مصطفی زمانی تازه معروف شده بود با یوسفپیامبرش، ازش متنفر بودم:))) بهنظرم خیلی یه شبه معروف شده بود و ره صد ساله رفته بود و از اینکه افتاده بود سر زبونا و همهجا حرف اون بود و دیگه کمتر با بازیگر موردعلاقهی من مصاحبه میکردن، بدم میومد:)) به ویژه که واسه قیافهی خوشگلش که از نظر
با تمام وجود غمگینم . . .
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:59
گریههام و حال بدم دوباره زیاد شدن. مدت طولانیای این وضعو نداشتم. حتی اینکه آرزوی مرگ کنم. به این برمیگرده که احساس باطل بودن دارم. حس شکست خوردگی. خودم میدونم. از همون روزی که نتایج کنکور ۹۵ اعلام شد من یه آدم شکستخورده شدم که وانمود میکرد دوباره میتونه روی پاهاش وایسه. از همون روز که چه عرض کنم
والا!
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:59
امروز عملاً هیییییچ کاری نکردم. صبح تا نزدیکای یازده دوازده خوابیدم که خب البته فک کنم حدود 3.5 , 4 دیشب خوابم برده باشه. تا عصر امروزم که منتظر باز شدن پف چشمام و برطرف شدن سوزششون بودم! هنوزم درد میکنن البته. بقیهی روزم سر مسائل مدنی و بدبختیامون و مردم نفهممون حرص خوردم و دربارهی انتخاب دوم رشت
باز میشه این در
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:59
این روزا انگار نمیتونیم درست با هم حرف بزنیم با شادی و خوشی مثه قبل. همش یه بحثی هست که به کنکور میکشه و آخرش ریدمان تو حالِ ما. معمولا از وقتی اونم به من علاقه پیدا کرده، هیچوقت صحبتا رو با هوم و اوهوم و یه کلمهای و اینا تموم نمیکنه، که حرف قطع نشه و من جواب بدم، کاری که من اصلااا نمیکنم تقریبا.
هرچند اینا جاشون اینجا نبود و باید تو کانال تلگرامم مینوشتم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:59
طی یسری برنامههایی که دارم که یچیزایی بنویسم چه واسه خودم چه واسه نوترون، میخوام یه حالت یادداشتهای خیلی کوتاه و #د_مومنتای از لحظههای خاص بنویسم. که مثلا فقط با یه اشاره یادم بیاد و یادش بیاد کل ماجرا و حس لحظه. مثل اونجایی که داشت گوشتا رو سرخ میکرد و نگاش میکردم یا وقتی به حالتی که من قلمدو
داشتم فکر میکردم شاید آیپد بخرم بهرحال واسه کارای نقاشی و اینا نیازه و از تبلت سامسونگ خیلی به صرفه تره و مداد هم زده اپل
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:59
وای تازه یادم اومد این موضوع که عروسی عموم آرایشگره ریییییده بود تو موهای ما =))))) ینی ببینین چی بود که من حالم بهم میخورد از ریختی که سر من درآورده بود، ولی موهای عمم و مامانبزرگم از من فاجعهتر بود=))) عممو نااابود کرده بودا ینی=)))))) یچیزی بود دقیقا تو این
آره بیادبم، کـو×نتونم میذارم
-
تاریخ: 1396/4/9 ساعت: 22:59
ببین چقد ذهنم پراکندهس که پست قبلی اصلا قرار بود یچیز دیگه باشه و به اون مزخرفات تبدیل شد • الان داشتم سوالای آزمون صبحو بررسی میکردم، (قشنگ انگار همه درسامو تموم کردم که صبح میرم آزمون میدم، کل روزشم با خیال راحت میشینم بررسی میکنم-_- ) ، بعد رسیدم و عربی و میخوام گریه کنم الان:/ حالا جدا از گـ×ـ
همیشه فکر میکنم اون ۱۳،۱۴ساعت درس خوندن دو روز قبل از کنکور پارسال بود که همون رتبه رو داد به من. امسال ۲هفته ۱۳،۱۴ساعت میخونم
-
تاریخ: 1396/4/1 ساعت: 1:41
بعد از ظهر روز ۲۹ خرداد: چرا هرچی میخونم انگار نخوندم؟:/ :(((( نصفهشبِ ۳۰ خرداد: درست حسابی که نمیخونم طی روز. چون تا ظهر خوابم. هرروز میگم فردا دیگه به موقع پا میشم اما حقیقت اینه که نمیشم! خیلی همت کنم ۱۰:۳۰ ، ۱۱ . که فاجعهس. واقعا انگار باور نکردم نیمماه دیگه کنکور دارم! ینی دو هفتهی دیگه دوس
فک کنم تا آخر عمرم میخواد به من بگه خب دیگه برو درس بخون. از بابامم بدتر کرده دیگه:))
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 11:08
دلم میخواد تو همین لحظه برگردم و بهش بگم: چرا نمیذاری دوستت داشته باشم؟کاش کاش کاش کنکور هنر بعد از ظهر کنکور تجربی برگزار میشد و من ثبت نام میکردم و میدادمش و رتبمم دو رقمی میشد، دو رقمیِ خوب. بعد بیخیال پزشکی میشدم و تا آخر عمرم حال میکردم+ بعد میگه من برام فر
و وبلاگ آپ میکنی و وبلاگ آپ میکنی و وبلاگ آپ میکنی
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 11:08
درحالیکه وسط آشپزخونه نشستی با برادرت که روبرت نشسته نودلیت میخوری و اشکات بچکّن تو بشقاب و روی پات که چهارزانو زدی. همیشه به پارسال این موقع که فکر میکردم، فکر میکردم چقد لوزر و بدبخت بودم، ولی در واقع یادم میاد که پارسال هیچوقت به مرگ فکر نکردم. آرزو نکرده بودم بمیرم. ته دلم به کنکور امید داشتم! ب
من خودم نظرم نسیت به خودم عوض شده بعد از ریدن تو کنکور پارسال، بعد این میگه من نظرم نسبت بهت عوض نمیشه بخاطر رتبهت
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 11:08
کلاً تصمیم گرفتم دیگه قربون صدقهش نرم. همینجوری. ینی عزیزم و اینا رو که میگم ولی مثلا قربونت برم و اینا رو نه. نمیدونم این تفکیکهای مسخره رو از کجام درآوردم و اصلاً چرا. شاید حس میکنم جوابش به این حرفا اونقدرا خوب نیست. یبار خودمو کشتم حضوراً بهش گفتم «منم تو رو دوست دارم» ، نمیدونم گفته بود چیو
دختری که سه هفته مانده به کنکور خودکشی کرد
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 5:31
یعنی قشنگ پتانسل خودکشی دارم الان. بابا من گه خوردم وقتی دو سال پیش یکی گفت بمیریم راحت شیم گفتم نه بذا کنکورو بدیم لااقل :)) همیشه میگم اینو البته، که هیچوقت نمیگم کاش نمیموندم پشت کنکور. میگم کاش الان با همین شرایط، سال اولم بود و این مدتو میخوندم و تمامش میکر
فکر میکنم تنها چیزی که بتونه ما رو از هم دور کنه، اینه که تو یه روز کمتر از الان منو دوست داشته باشی
-
تاریخ: 1396/3/28 ساعت: 5:31
+ پلی لیست گوشیم داره واسه خودش پلی میشه و اولین باریه شاید که انقد حس تک تک آهنگا داره بهم منتقل میشه و میفهمم بقیه وقتی آهنگ گوش کردنو یه فعالیت واسه استراحت یا خوب شدنِ حالشون در نظر میگیرن، منظورشون چیه.+ من؛ یه آدم مچاله شده توی صندلی با پاهای جمع شده توی
نه به لوزر بودن
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 18:50
امشب میخوام بعد از صد سال مثه انسانهای نرمال برم بخوابم. ۱۲ خواب باشم، با اینکه ظهرم خوابیدم ولی خب. اصن خوابایی که میبینم اثرات وحشتناکی روم دارن. ظهر که خواب فاجعهای دریارهی کنکور دیدم تا الان دپرسم کرد. همینجور اشک میریختم و غم و درد و یأس. نمیدونم چه دردی دارم من. میگم اِله و بِلـه اما سعی
نباید بهش چیزی دربارهی اینجا میگفتم که اگه بر فرض محالم یهو دید، نفهمه اینجا کجاست
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 18:50
ینی با همین روند پیش بره با چندتا جلسه دیگه که بهم یچیزی درس بده ازش متنفر میشم قشنگ:))) قبلا فکر میکردم دانشآموزاش که عاشقش شدنو درک میکنم:/ خر یودن جدی؟
چهاردهم خرداد!
-
تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 18:50
امشب ساعت یازده رسیدم خونه! به سرعت زمان طی میشه وقتی با اونم، چشم رو هم میذاری ربع ساعت ربع ساعتا تموم شدن. اومدم خونه و با دوتا یادداشت مواجه شدم که یکی از مامان بود که میگف شام بخور و اینا و یکی از برادرم که نمیدونم منظورش از جملهی انگلیسیش چی بود:))) ( بعداً فهمیدم یه جمله از بازیش بوده که نو